شیطان پرستییک حرکت مکتبی، شبه مکتبی و یا فلسفی است که هواداران آنشیطان را یک طرح و الگوی اصلی و قبل از عالم هستی میپندارند. آنها شیطان را موجودیزنده و با چند وجه از طبیعت انسان مشترک میدانند. شیطان پرستی را در گروه "راهچپ" مخالف با "راه راست" طبقه بندی میکنند. دست چپیها به غنی سازی روحی خود درجریان کارهای خودشان معتقدند. و بر این باورند که در نهایت باید تنها به خود جوابپس دهند. در حالی که دست راستیها غنی سازی روحی خود را از طریق وقف کردن و بندگیخود در مقابل قدرتی بزرگتر بدست میآورند. لاوییانهادر واقع خدایی از جنس شیطان و یا خدایی دیگر را برای خود قائل نیستند. آنها حتی ازقوانین شیطان نیز پیروی نمیکنند. این جنبه اعتقادی آنها به طور مکرر به اشتباهنادیده گرفته میشود و عموماً آنها را افرادی میشناسند کهشیطانرابه عنوان خدا پرستش میکنند.
شیطان پرستی به جای اطاعت از قوانین خدایی یا قوانین طبیعی و اخلاقی، عموماً برپیشرفت فیزیکی خود با راهنماییهای موجودی مافوق یا قوانینی فرستاده شده تمرکزدارد. به همین دلیل بسیاری از شیطان پرستان معاصر از باورها و گرایشهای ادیانگذشته اجتناب میکنند و بیشتر گرایشات خودپرستانه دارند. به گونهای که خود را درمرکز هستی و قوانین طبیعی میبینند و بیشتر شبیه به مکاتبی چونمادهگراییو یا خودمحوری و جادومحوری هستند. به هر حال بعضی شیطان پرستان به طور داوطلبانهبعضی از قوانین اخلاقی را انتخاب میکنند. این یک جریان وارونه سازی را نشانمیدهد. بر این مبنا شیطان پرستان به دو گروه اصلی شیطان پرستان فلسفی و شیطانپرستان دینی تقسیم بندی میشوند بقیه در ادامه مطلب ......
رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل لطیفه های عجب زیر دام و دانه توست دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن که این مفرح یاقوت در خزانه توست به تن مقصرم از دولت ملازمتت ولی خلاصه جان خاک آستانه توست من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی در خزانه به مهر تو و نشانه توست تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که توسنی چو فلک رام تازیانه توست چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز از این حیل که در انبانه بهانه توست سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست
مردم دیده « مشفق کاشانی » مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز لاله ها ، شعله کش از سینه داغند به دشت در غمت ، همدم آتش جگرانند هنوز از سراپرده غیبت ، خبری باز فرست که خبر یافتگان ، بی خبرانند هنوز رهروان ، در سفر بادیه حیران تواند با تو آن عهد که بستند ، برآنند هنوز ذره ها در طلب طلعت رویت با مهر هم عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز طاقت از دست شد ای مردمک دیده ! دمی پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز ***** ترسم آخر « نصیر » ترسم آخر که شب هجر به پایان نرسد روز وصلت به من بی سروسامان نرسد هر چه از آتش دل ، سوزم و فریاد کنم کس به داد من غمدیده نالان نرسد دوش گفتم غم دل را به طبیبی ، گفتا : درد عشق است ، یقین دان که به درمان نرسد دل دیوانه ما ، گشته چه خوش جای گزین شانه ای کاش بر آن زلف پریشان نرسد گو به یعقوب ، تو را صبر فراوان باید یوسف گمشده ات زود به کنعان نرسد ***** صبح قیامت «میرزا نصرالله (صبوری) سپاهانی خوشا کسی که به صبح قیامت از دل و جان همی به دوستی صاحب الزمان خیزد شهنشهی که اگر بنده ای به درگه او ز روی صدق نشیند خدایگان خیزد شهی که در شب میلاد او فرشته حسن ز عرش از پی آرایش جنان خیزد فزون ز حد مکان است از آن چو ذات خدای به لامکان بنشیند ز لامکان خیزد اگر تهی شود از فیض او جهان یک دم چو صورتی است که از قالبش روان خیزد جهان ز جای نجنبد مگر به یاری او که تن ز جای به یارایی روان خیزد امید خلق جهانش چو آستین گیرد مراد هر دو جهانش ز آستان خیزد نه هر که سکه « یا صاحب الزمان » زد و داد ز سکه اش شرف صاحب الزمان خیزد شرف به دست دهنده است نی به سکه سیم فضیلت قلم کاتب از بنان خیزد به هیچ حل معمای سر حق نشود اگر نه ذات شریفت به ترجمان خیزد