X
تبلیغات
نماشا
رایتل
     
 
 
موضوعات

مذهبی

دانلود نرم افزار

کامپیوتر وترفند

دانلود مداحی

دانلود قرآن

عکس

دانلود موبایل

صهیونیست واقتصاد

مقاله ومطالب

شهداء

قرآن وحدیث

مباحث دینی

مهدویت وصهیونیست

شعر وادبیات

خاطرات امام خامنه ای

امام خامنه ای

ظهور

حدیث درباره امام زمان

حدیث از امام زمان

اشعار

 
 
لینکستان

شایان گرافیک

پارس نمودار

پست الکتونیک رایگان

سرویس پست الکترونیک رایگان

سرویس پست الکترونیک رایگان

سرویس پست الکترونیک رایگان

سرویس پست الکترونیک رایگان

سرویس پست الکترونیک رایگان

سرویس پست الکترونیک رایگان

سایت بزرگ دانلود

دفتر مقام معظم رهبری(قم)

پایگاه آیت الله سیستانی

پایگاه آیت الله سید محمد شاهرودی

پایگاه آیت لله تبریزی

پاسخ به پرسشهای اعتقادی

بخش زن در پایگاه رافد

احکام نوجوانان

وبلاگ نریمان پناهی

سایت فیزیک آنلاین

طراحی گرافیک و وب

طراحی گرافیک و وب

طراحی گرافیک و وب

طراحی گرافیک و وب

وبلاگ مسجد امام علی (ع)

دانلود و سفارش مداحی

سایت شهید آوینی

نوشتن متن دلخواه نستعلیق بصورت آنلاین

افزایش رایگان بازدید وبلاگ شما

آموزش های جامع فلش

سایت رهپویان ایران

مرکز دانلود برنامه وکرک

دریای هدایت الهی

رایانه کار

تکدید مرکز دانلود صوت و فیلم مذهبی

دوکـوهه عاشقان

 
 
لینکهای روزانه

دانلودستان

 
 
:.وبلاگ مذهبی.: ،مطالب مذهبی ،عکس مذهبی ، مباحث دینی ،دانلود قرآن ،دانلود مداحی

تعداد بازدید کل : 161884
 
 

به مولایم مهدی!
 
امشب شب عروسی پسرم است. آن قدر کار برای انجام دادن دارم که نمی دانم به کدامشان برسم. جواب تلفن خواهرم را که می دهم، صدای در حیاط را می شنوم.
هیچ کس در خانه نیست. چادرم را به سرم می اندازم و از میان حیاط چراغانی شده و میز و صندلیها می گذرم. لحظه ای می ایستم. به آسمان نگاه می کنم. ابرهای سفید زیر نور خورشید صورتی شده اند. هوا دارد تاریک می شود و الان مهمانها از راه می رسند. پس محمد کجاست؟
کنار در حیاط، دو شاخه ریسه ها را به برق می زنم. حیاط روشن می شود. قدمهایم را تندتر می کنم. پشت در که می رسم، رویم را می گیرم و در را باز می کنم.
مرد بلند بالایی پشت در ایستاده. حتماً از دوستان محمد است. سلام می کنم و تعارف که داخل شود. می گوید کاری برایش پیش آمده که نمی تواند در مراسم شرکت کند. نمی دانم چه بگویم. اگر محمد بفهمد خیلی ناراحت می شود. دست و پایم را گم کرده ام. برمی گردم. می روم و یک دیس شرینی از روی یکی از میزها برمی دارم.
وقتی تعارف می کنم، دستش را دراز می کند و دانه ای برمی دارد. بعد پاکتی به طرفم می گیرد. پاکت کارت عروسی محمد است. پاکت را می گیرم و خداحافظی می کنم که محمد از راه برسد.
چقدر دیر کرده! چرا اینقدر نگران شده ام. خودم را تنها حس می کنم. تنهاتر از همیشه. باید اسمش را بپرسم. سرم را بلند می کنم که نشانیهایش را ببینم و اسمش را بپرسم؛ اما کسی جلو در نیست. مرد رفته و من هنوز مات و مبهوت ایستاده ام. انگار هیچ وقت کسی آنجا نبوده! انگار خواب دیده ام! انگار...
×××
یک هفته از عروسی محمد می گذرد. امشب محمد و عروسم مهمان من هستند. نزدیک اذان مغرب است. به طرف تلویزیون می روم و آن را روشن می کنم. صدای قرآن در اتاق می پیچد. کمی بعد بچه ها از راه می رسند. خیلی خوشحالم. نمی گذارم دست به کاری بزنند. قسمشان می دهم که بنشینند. عروسم به حیاط می رود و آب را روی درختان آن می گیرد.
سفره را پهن می کنم و بشقابها را می چینم و گلدان گلهایی رإ؛ که از حیاط چیده ام، وسط سفره می گذارم. در یخچال را که برای برداشتن سبزی باز می کنم، چشمم به بشقاب شیرینی می افتد که از شب عروسی مانده. به یاد دوست محمد می افتم. سبزی را برمی دارم و برمی گردم که ماجرا را برایش تعریف کنم. اما محمد سجاده اش را روی زمین باز می کند. می نشیند. قرآنش را از میان آن برمی دارد و می بوسد و دوباره روی سجاده می گذارد. بعد بلند می شود. دستانش را بالا می برد و صدای حمد و سوره اش اتاق را پر می کند.
سبزی را در سبدهای کوچک می چینم و با تربچه زیبایش می کنم و آن را در سفره می گذارم. می روم و کنارش می نشینم. وقتی نمازش تمام می شود، صدایش می کنم. خم می شود. تسبیح شاه مقصودش را از جانماز برمی دارد و به طرفم برمی گردد. جریان آن شب را برایش می گویم. به فکر می رود، اما چیزی یادش نمی آید. آخرین دانه های تسبیح را که از میان انگشتانش رد می کند، شانه هایش را بالا می اندازد. تسبیح را دور مهر حلقه می کند و بلند می شود.
پاکت آن روز را از روی کمد برمی دارم و کنار سجاده اش می گذارم. پرده را کنار می کشم. بوی خاک مرطوب را به ریه هایم می فرستم و در اتاق راه می روم تا نمازش تمام شود. بعد از نماز دستش را دراز می کند و قرآنش را برمی دارد. آرام بازش می کند. آن را ورق می زند. بین ورقهایش را می گردد. کم کم حرکاتش تندتر می شود. یک بار هم از آخر ورق می زند. نگاهش می کنم. رنگش پریده و دستهایش می لرزند. دوباره ورق می زند. دوباره بین ورقهای قرآن را می گردد. تپش قلبم تندتر می شود. جلو می روم و کنارش می نشینم. آرام قرآن را می بندد و روی سجاده اش می گذارد. عرق از کنار پیشانیش به راه افتاده. پاکت را می بیند. آن را برمی دارد و کارت دعوت را از آن بیرون میکشد. کارت را باز می کند. نگاه می کند. با همان نگاه. با همان حال. بعد کارت را می بندد و روی لبهایش می گذارد. اشک از گوشه چشمش سرازیر می شود. خم می شود. کارت را بین ورقهای قرآن می گذارد و به سجده می افتد. اشکهای من هم می جوشد. خودم را جلو می کشم و کارت را برمی دارم. شانه های محمد در سجده می لرزند. بازش می کنم. محمد با خط زیبایش در آن نوشته است: 
       به مولایم مهدی (عج)

معصومه ع.

ما مخلص هرچه کابر عشقی / نظر یادت نره حاجی جون


+ | مسافر کربلا | پرینت مطلب | 0 نظر | ارسال نظر ... |
 

آخرین مطالب

عنوان مطلب تاریخ

شیطان پرستی

دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1388

اشعار حافظ

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1388

شعرهایی در باب امام زمان(عج)

جمعه 15 خرداد‌ماه سال 1388

شعرهایی در باب امام زمان(عج)

جمعه 15 خرداد‌ماه سال 1388

اشعاری در باب امام زمان (عج)

جمعه 15 خرداد‌ماه سال 1388

اشعاری درباره امام زمان (عج)

جمعه 15 خرداد‌ماه سال 1388

اشعاری از حکیم متاله حاج ملاهادی سبزواری (اسرار)

جمعه 15 خرداد‌ماه سال 1388

حدیث درباره امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)

جمعه 15 خرداد‌ماه سال 1388

حدیث از امام زمان (عجلالله تعالی فرجه)

جمعه 15 خرداد‌ماه سال 1388

رساله و احکام

سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1388

[ بدون عنوان ]

سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1388

گزارش تصویری حضور داوود احمدی نژاد در شیراز

سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1388

گفتگوی خواندنی با آیت‌الله مصباح درباره آیت‌الله بهجت

سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1388

استاد سید متولی عبدالعال ( سور رحمن و قصار السور)

دوشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1388

خاطرات مقام معظم رهبری (بدتر از نسل هویدا!)

یکشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1388
 
 
   
CopyRight © 2009 ::.مصباح الهدی::. - Powerd BlogSky.com
Designer Template : MTC - M30T.com
M30T.com